تبلیغات
هفت شهر عشق - حقیقت عشق

هر انسانی آفریده اندیشه های روزانه خویش است. اگر انسان میخواهد دگرگونی در زندگیش روی دهد، باید از دل و جان آغاز کند

درباره ما
دوستان
آخرین مطالب
لینکستان
نظر سنجی
خبر خوان

دریافت کد سیستم خبر خوان
***
 ***
امكانات جانبی
 

دوست دارم با قلم، پر، وا كنم
با سرشك خامه‌ام غوغا كنم

پر كشم تا اوج عرض كبریا
جویم اسرار نهان عشق را

اوج گیرم بر فراز قاف عشق
تا بیابم معنی شفاف عشق

شورها برپا كنم با نام او
گویم از آغاز و از انجام او

عشق را دیدم به دام واژه‌ها
از حقیقت دور و از واقع رها

عشق را هركس به نوعی شرح كرد
هیئتی تازه ز عاشق طرح كرد

بقیه شعر را در ادامه مطلب مطالعه کنید

دوست دارم با قلم، پر، وا كنم
با سرشك خامه‌ام غوغا كنم

پر كشم تا اوج عرض كبریا
جویم اسرار نهان عشق را

اوج گیرم بر فراز قاف عشق
تا بیابم معنی شفاف عشق

شورها برپا كنم با نام او
گویم از آغاز و از انجام او

عشق را دیدم به دام واژه‌ها
از حقیقت دور و از واقع رها

عشق را هركس به نوعی شرح كرد
هیئتی تازه ز عاشق طرح كرد

عشق را هركس به یك عنوان ستود
دیگری معنای دلخواهش نمود

هیچ‌كس اما نشد دمساز عشق
ماند اندر پرده پنهان راز عشق

عشق از معنای اصلی گشت دور
گشت بازارش از این رو سوت و كور

عشق سر تا پا مجازی گشته است
پاك گوی واژه بازی گشته است

با تمام سعی و عزم و اهتمام
معنی عشق آخر آمد ناتمام

عشق را مفهوم پنهان ماند باز
باز هم شد قسمت ما سوز و ساز

عقل حیران ماند در معنای عشق
فهم هم جا ماند در پهنای عشق

ناگهان در اوج یأس و اضطراب
یافتم خضر رهی پا در ركاب

جستم از او راستین معنای عشق
رمز و راز مستی از صهبای عشق

گفت، رو، خود درد خود را چاره كن
بند و زنجیر تعلق پاره كن

باید از قید علائق وارهی
جان و سر در مسلخ لیلا نهی

كس به این معنا تواند دست یافت
كاندر این ره با براق جان شتافت

بگسل این زنجیرهای عافیت
بگذر از مرز خود و خود خواهیت

رو به دشت كربلا ای نور عین
معنی این واژه را جوی از حسین

عشق را از عاشقان بایست جست
واندر این ره باید از جان دست شست

راه اقلیم جنون در پیش گیر
صبر و ایمان زاده راه خویش گیر

تو، قدم در راه نه پروا مكن
پرسش از كیف و كم دریا مكن

ناگهان هشیار گشتم زآن سخن
هجرت آغازیدم از زندان تن

تاختم بی‌واهمه تا كربلا
ره سپردم تا سپهر اعتلا

ناگهان در ساحل دریای عشق
شد نمایان قامت رعنای عشق

دیدم آنجا عشق را من آشكار
واقعی، اصلی، حقیقی، ماندگار

دیدم آنجا جلوه‌گاه عشق را
یافتم من شاهراه عشق را

دیدم آنجا عاشقان را بی‌نقاب
ماه و انجم در طواف آفتاب

دیدم آنجا عاشقی گل كرده بود
عشق جاری بود آنجا رود رود

دیدم آنجا كعبه مقصود را
وعده‌گاه شاهد و مشهود را

دیدم آنجا قبله توحید را
بر سر نی من سر خورشید را

عشقبازی بی‌سر و بی‌پیرهن
روی خاك افتاده بی‌غسل و كفن

او كه از جام بلا سرمست بود
غرق خون شعر هدایت می‌سرود

او كه عشق و عاشقی مدیون اوست
او كه مردی وامدار خون اوست

رازهای عشق را افشا نمود
عشق را با خون خود معنا نمود

روی نی قرآن تلاوت می‌نمود
عشق عریان را روایت می‌نمود

بار دیگر دیدم آنجا ماه عشق
ساقی لب تشنه درگاه عشق

دیدم آنجا تك سواری بی‌براق
ماه مهر آوازه‌ای را در محاق

در محاق فتنه رخشان بود باز
صورتش چون ماه تابان بود باز

عشقبازی سرو قامت، ماه رو
آنكه عالم دارد از او آبرو

او كه آئین وفا مرهون اوست
خسروان، فرهادها، مجنون اوست

او كه شعر عشق را با خون سرود
خیمه‌های عشق را هم بود عمود

دست‌هایش گرچه بود از تن جدا
باز می‌غرّید مثل شیرها

باز بود او محرم اسرار عشق
باز هم او بود پرچمدار عشق

او علم افراشت با دندان خویش
مشك را برداشت او با جان خویش

مشك شد سوراخ و او هم غرق خون
شد علم هم مثل صاحب سرنگون

تا عمودی آهنینش زد عدو
جلوه‌گر شد عشق در چشمان او

جای آب از چشم او خون می‌چكید
باز از طفلان خجالت می‌كشید

دیدم آن دم آشكارا راز عشق
ابتلا آمد پر پرواز عشق

دیدم عریان عشق را در كربلا
قبله‌گاه عاشقان مبتلا

دیدم اصلاً عشق یعنی ابتلا
عشق یعنی یكه تازی در بلا

عشق یعنی كربلایی داغ و غم
مشهدی پر سنگلاخ و پیچ و خم

عشق یعنی آفتابی روی نی
بر لب مقراض كین گیسوی وی

عشق یعنی یك غریب آشنا
مسلمی در كوفه‌ای جورو جفا

عشق یعنی، تشنه كامی، در فرات
عشق یعنی یك غدیر آب حیات

عشق یعنی تشنگی در شط آب
ماهتابی شرمگین از آفتاب

عشق یعنی اكبری آشفته مو
كاكلی خونین ز بیداد عدو

عشق یعنی اصغری غلطان به خون
پاره حنجر، جامه خون، قنداقه خون

عشق یعنی شیر خواری ماه‌وش
پایكوبان از تب و سوز عطش

عشق یعنی خواهری شوریده سر
از غم هجر برادر خون جگر

عشق یعنی زینبی بی‌خانمان
در نماز شب، نشسته، قد كمان

عشق یعنی خیمه‌گاهی سوخته
كودكی با دامنی افروخته

عشق یعنی گلشنی پرپر شده
خیمه‌هایی تل خاكستر شده

عشق یعنی سوز دل‌های رباب
در رثای اصغری عطشان آب

عشق یعنی یك بیابان التهاب
كودكانی از عطش در پیچ و تاب

عشق یعنی یك نیستان نای نی
جابری، با آه و واویلای نی

عشق یعنی اربعینی داغ و درد
نوگلی بی‌ باغبانش زرد زرد

عشق یعنی لیلی‌ای مجنون شده
از جفای اهرمن دلخون شده

عشق یعنی ناله ام‌البنین
از غم عون و ابالفضلش غمین

عشق یعنی مادری آسیمه سر
در فراق فضل و جعفر دیده تر

عشق یعنی داغ دل، داغ جگر
یعنی یك ام‌البنین بی پسر

عشق یعنی طاعت محض خدا
اقتدا بر احمد و آل عبا

عشق یعنی، بیدلی، دلدادگی
تا بهار وصل در آمادگی

حمید مصطفی زاده




:: مرتبط با: ادبیات ,
ن : مصطفی شاهین زاده
ت : چهارشنبه 9 آذر 1390
 
موضوعات
صفحات
نویسندگان
آرشیو مطالب
برچسب ها
امكانات جانبی
داستان روزانه
داستان کوتاه روزانه